برگ های ورق خورده

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

گفتی:  چون کوه مقاوم باش

چون زمین ؛ بدون چشمداشتی ، سخاوتمند باش .

می گفتی :زلال باش و از تزویر و ریا کناره بگیر

گفتی :بد خواه دیگران نباش ؛حتی اگه دشمنت باشه

گفتی : راستگو باش ؛ حتی اگه به ضررت تمام بشه .

گفتی ....و گفتی .... ومنم اطاعت کردم ... 

مادر ....خُب حالا پشیمونی ....؟؟؟

پشیمان که نه ....!

اما وقتی خودمو با دیگرانی که .باهم همدوره بودیم ......

مقایسه می کنم ؛

می بینم.... من شدم آدم ساده .....واون شده آدم زرنگ .ومهم....

من شدم یه کارمند ساده .....اون شده رئیس من ....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

١-

با این که دراطرافم آدمهای شلوغ و پُر هیاهو کم نیستند ...اما من هنوز همان مجسمۀ صورت سنگی هستم که از قبل هم بودم .با گذشت سالها هنوز درست نشدم .منم دلم می خواهد شاد باشم و بخندم .قهقه بزنم .دوست دارم صدای خنده ام به آسمون برسه .آما می دونم نمیشه ؛چون خونه های قوطی کبریتی به اسم آپارتمان داریم وداخل اون اجازه ی خندیدن به صدای بلند رو  نداریم ؛چون همسایه دیوار به دیوار فوری تقه می زنه به دیوارکه  چه خبره ؟ ؟؟ مگه آپارتمان شصت متری جای خندیدنه که شما دارید این جوری غش غش می خندید ......حالا منم به جای خندیدن ؛ باید بزنم زیر گریه و های های گریه کنم به حال زار خودم.

٢-

یاد ....ا.م.ی.ر  افتادم ...زمانی که بود وباهم حرف می زدیم میگفت: اگه بدی آدمها رو ک...ش..ک ...حساب کنی ونبینی و نشنوی  راحت تر می تونی زندگی کنی....حالا منم می خواهم همۀ بدی ها رو به حساب ک...ش...ک ...بذارم و نبینم و نشنوم ......

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٤ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

بعد از فوت پدر که مهمترین اتفاق زندگیم بود ؛ تا چند سال بعد از اون ؛یعنی تا دوران نوجوانی ام اتفاق خاصی رخ نداد .کانون گرم خانواده شده بود مادر ....مادر بزرگ از زمانی که پدر مریض شده بود پیش ما مهمان  بود .اما بعد از فوت پدر م و این که ما زیاد تنهایی را حس نکنیم ومادرم خیلی غصه نخوره ؛ پیش ما ماندگار شد .

شبهای دلتنگی ما با قصه های مادر بزرگ پُر می شد. قصه های شنگول ومنگول ؛قصه ی دخترشاه پریان ؛شهرزاد قصه گو .گاهی هم اگه حوصله پیدا می کزد؛قصه های عامیانه را به زبان ترکی تعریف می کرد .شیرینی قصه های مادربزرگ را با هیچ شهد ی  نمی شد مقایسه اش کرد .چند سالی با ما زندگی کرد . 

وعاقبت ؛روز نوزدهم ماه رمضان ١٣۵٣ ....باآخرین نمازجماعت ؛ بین دو نماز ظهروعصر  با دهان روزه ... از دنیای فانی برای همیشه خداحافظی کرد.باز حلقه ی خانواده تنگ تر و کوچک تر شد .

 مادر بزرگ دوست داشتی بود ومهربان . از وقتی به یاد داشتم همیشه خیال می کردم مادر بزرگم به سجاده ی نمازش سنجاق شده.؛همیشه روی سجاده درحال عبادت بود .

 یادم میاد...نیایش های نماز شب... به نجواهای سحرگاهی  متصل می شد ...زبان نصیحت نداشت .درعمل ثابت می کرد میشه بدون توقع گذشت کرد ومحبت کرد. دوست داشت . دوسش داشتم .هنوزم به یاد مهربونی های مادربزرگم . 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط یاس نظرات ()

یادم میاد برای رفتن به آرامگاه پدرم «ابن ِ بابویه  »باید سوار درشکه می شدیم .تهران بود و خلوتی محله ها و خیابان ها یش .تاکسی های اون زمان سال ۴۵ ١٣شامل بنز مشکی وسفید رنگ بود و فیات .و بعد تر هم اولین تاکسی نارنجی پیکان به آنها اضافه شد .

اما هنوز بعد از گذشت ِنزدیک به چهل وچند سال صدای درشکه های مسافر کش توی گوشام ریتم خاص خودش رو داره  «ریتم شادی وزندگی  »از سرکوچه ی بن بست ؛خیابان صدوق ؛حالا اگر اشتباه نکنم شده غلام علی پیچک ....«خیابان پیروزی  ».سوار درشکه می شدیم تا ابن ِبابویه درشکه حرکت می کرد ومن و خواهرم  روی صندلی های درشکه مابین مادر ومادربزرگم پناه می گرفتیم .درشکه آرام آرام ؛ازمحله وخیابان د می گذشت وکم کم به بیرون شهر می رسیدیم .

 

گاهی هم که اسبها از تاختن خسته می شدند درشکه چی با شلاقی که توی دست داشت ؛بدن اسبها را نوازش می داد . اونها هم با سرعت بیشتری می تاختند .همیشه این جای قصه که می رسیدم دلم به حال اسبهای بینوا می سوخت .تو ی سرما و گرما بایدحرکت می کردند و  می تاختند .هنوز دلم برای درشکه  و درشکه چی و صدای تاختن سم اسبها به روی اسفالت کف خیابان ها ی تهران تنگ شده ...برای مهربونی آدمها ی اون دوران...با صفا بودنشان ...همدردی های آدمهابا هم دیگه ... قانع بودنشان را با حالا مقایسه می کنم ....

زمان گذشته و ما مدرن تر شدیم  .درشکه های مسافر کش داخل شهر؛تبدیل شده به تاکسی های پژو ؛ون ؛ اتوبوس های بی آرتی ؛ مترو ..و...

ولی ؛این دوران مدرنیته کجا و.... اون صفا وصمیمیت ؛آدمها ی آن دوران کجا ....بوی کوچه های یاس واقاقیا کجا!!!!

من همانم که از راه گذشتم و هیچ نفهمیدم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

هنوز م در حسرت رویاهای کودکانه ام  ... گذشته های دور و آرزوهایی که سوار بالهای باد شدند وبه جاهای خیلی دوری سفر کردند . بچه که بود چندتا آرزو داشتم .اولین آرزوم داشتن یک دوچرخه ای بود که مال خودم باشه .نه با خواهر و برادرم شریک باشم ....  آرزوی بعدیم داشتن یه اتاقِ پُر از مداد های رنگی برای رنگ کردن آبی دریا وسرسبزی جنگل بود .یکمی که بزرگتر شدم آرزوها هم با من بزرگ شدند وحالا دیگه دلم می خواست یه باغ داشتم پُر ازگلهای نسترن و روی بوته های اون همیشه پُر ازگل بودوبدون این که گلهاش پر پر بشه و یااین که به بهانه ی اومدن پائیز  دیگه گل نده  . دیگه این که ؛ آرزو داشتم ؛باغی پُر از درخت گیلاس و درخت زرد آلو ؛ درخت آلبالو با شکوفه های رنگی داشتم .

 آلبالو های ترش و انگورهای رسیده ؛ وقتی نسیم می پیچید لابه لای شاخ وبرگهای باغ ؛من شاهد رفص برگها می شدم .میوه هایی که زیر تابش آنور افتاب ؛روی شاخه های درخت لم میدادندو به تماشای آفتاب می نشستند تا میوهاشیرین و رسیده بشوند .قتی میوه های باغ می رسید اونا رو می چیدم وبین تمام بچه ها ی همسایه تقسیم می کردم . اجازه می داد م تاهرچقد دلشون می خواهد میوه بخورند و توی باغ بازی کنند.

اما از خوش شانسیم ؛به هیچ کدوم از آرزو ها ی خُوبم نرسیدم .....حالا م دلم می خواد کنار باغچه ی خیال می نشستم  و با آب پاش کوچک پلاستیکی ؛روی برگهای گلدان  شمعدانی را آب پاشی می کردم . یادمه با این کار م عطرخاصی همرا با بوی خام نمدار  توی هوا پُر میشد .این پو رو با نفسهام می کشیدم تو  ریه هام .

وهوای باغچه را معطر می کردم از عطر برگهای سبز شمعدانی !.....اما  نه باغی وجود داره  و نه باغچه ای !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 اعتقاد به این دارم.... روزگار سخت ماندگار نیست.

بعد از فوت پدر ؛روزهای دوری و دلتنگی برای ما شروع شده بود . غروب های دلگیر پائیر ی و زمستانی که  پیش رو داشتیم .زمستان سرد و سختی که با نبود پدر سوز وسرمای آن بیشتر حس می شد. ولی در اون روزها  این مادر بود که با گرمای وجود پُر محبت خود ؛به ما امیدواری می داد و تلاش می کرد تا غم واندوه به دلهای کوچیک ما راه پیدا نکند و جای خالی پدر را کمتر احساس کنیم .مادر تنها شده بود وخانه بدون وجود پدرم ؛ بدون صدای مهربانش ؛بدون طنین گامهای مردانه اش .  دیگه کسی نبود ؛تا موهای ابریشمی بلند و بافته شده ام را نوازش کند وگاهی برایم از شاهنامه شعری بخواند .

 به یاد شبهایی سر به بالین می گذاشتم ؛ وقتی پدرم به خونه می رسید ماخواب بودیم و یا خومان را به خواب می زدیم ؛تا از طعم بوسه های شیرین و آهسته ی پدر  روی پیشانی مان خواب های شیرین ببینیم .

حالا دیگه پدری نبود تا مادرم به بهانه ی امدنش ؛تا دم دمای صبح کنار بخاری سیاه نفتی که دریچه ای شیشه ای داشت و صدای جوشیدن آرام آب کتری ازش به گوش می رسید ؛نشسته  و برای ما با کامواهای رنگی ژاکت ببافد .

شبهای زیادی شاهد اشکهای بی صدای مادرم بودم .

اما هیچوقت شاهد شکسته شدنش نبوده ام .ایستاد و هرگز نشکست .

 اما به خواست خدا طولی نکشید؛  مادر م خودش رو پیدا کرد و تونست مقاوم تر باشه . می دونست زندگی بدون یار و یاور براش سخت خواهد بود .اما با وجود جوان بودن ؛توانست کار بزرگی انجام دهد کاری بس مردانه .دوباره کانون گرم خانه با تلاش شبانه روزی مادر جان دوباره ای گرفت .دستان مادر جای پُر مهر پدر را هم برای ما پُرکرد . همیشه مدیون محبت هایش هستم. مدیون ازخود گذشتگی ها ؛وقت گذاشتن برای بزرگ شدن وبه ثمر رسیدن نهال های کوچکش .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak